در کلنجار با زمان
در کلنجار با زمان
کیانوش توکلی
زمان جوانی وقتی از پله کانی بالا می رفتم یا سرازیر می شدم دوست داشتم دو پله یکی کنم .واقعیتش اینه که اصلا آرام وقرار نداشتم . یادش بخیر مادرم می گفت "اسب سواران دنبالش گذشته اند "اما مگر گوشم بدهکار بود. هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که نتوانم با سرعت بالا یا پائین بروم .پیر شدن آدم ها را می دیدم .کوتاه شدن قدم ها ،آب رفتن جسم ،نفس نفس زدنها، اما حس نمی کردم.
زمان جوانی وقتی از پله کانی بالا می رفتم یا سرازیر می شدم دوست داشتم دو پله یکی کنم .واقعیتش اینه که اصلا آرام وقرار نداشتم . یادش بخیر مادرم می گفت "اسب سواران دنبالش گذشته اند "اما مگر گوشم بدهکار بود. هرگز فکر نمی کردم روزی برسد که نتوانم با سرعت بالا یا پائین بروم .پیر شدن آدم ها را می دیدم .کوتاه شدن قدم ها ،آب رفتن جسم ،نفس نفس زدنها، اما حس نمی کردم.
